تبلیغات
*پرســتـــــــو مــــهــــاجــــر* - مطالب داستان
┘◄ الــــهی هب لی کمـــــال النقــــطاع الیــــــک

مینیمال دختر ، پسر ، اینترنت

تاریخ:جمعه سوم تیرماه سال 1390-10:49

خیلی وقت بود با هم تو یاهو حرف میزدن.

اما همه چیز از این شکلک شروع شد23.gif

دختر وقتی این شکلک را از طرف پسر دید بدون توجه به چیزی انگار گمشده اش را پیدا کرده بود.

مکثی کرد و بعد از چند لحظه در جواب ، اون هم همون شکلک را برای پسر فرستاد.

حالا از ارتباط سارا و سامان 3ماه میگذره.

سارا دیگه طاقتش تموم شده و از دیدن ظاهر پسر فقط در عکس هایی که براش

ارسال میشه خسته شده.


دلش رو به دریا زد و برای چندمین بار  از پسر خواست که با هم ملاقات داشته باشن.

پسر که سارا چندمین طعمه اش بود و دلش را زده بود درخواست ملاقات را پذیرفت.

محل ملاقات.....

سارا با کمال ناباوری پسری را  جلوی چشمانش دید که باعکس ها و تمام تخیلاتش متفاوت بود.

حالا سارا نمیدونه چه جوری این دلبستگی و این به ظاهر عشق رو که با تکیه به فکر و خیال

 به سراغش اومده بود فراموش کنه؟!

همه چیز دروغ بود حتی عکسهایی که اون از خودش برای سارا ارسال کرده بود.

حالا از اون عشق فقط یک دل شکسته و کوله باری از احساس گناه

و پشیمونی برای سارا باقی مونده.


نوع مطلب : داستان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زن غربی را آزاد کنید

تاریخ:دوشنبه نهم خردادماه سال 1390-10:31

زندگی با دیگران به جای زندگی با خانواده

3سال بود از پدر و مادرش خبری نداشت.

یعنی زمانی که با 4نفر از دوستان همسال خود تصمیم گرفت

 برای زندگی راحت تر در خانه ای مجردی ساکن شود از آنان بی خبر بود!

کلوریا امسال هجدهمین بهار زندگیش را در حالی تجربه میکرد

 که بیش از هر زمان دیگر احساس تنهایی وترس میکرد!

تنهایی به خاطر این که خانه مجردی شان فقط محلی برای به روز رسانی شب هایی

 است که بتواند از دست دوست پسر هایش رهایی یابد

و ترس به خاطر این که هر لحظه احتمال وقوع هر اتفاقی ممکن بود!

همین یک هفته پیش بود که پیکر بی جان نیکول در یکی از خیابان های نزدیک خانه

 پیدا شده بود!

و پلیس علت مرگ را زیاده روی در مصرف مواد مخدر اعلام کرده بود!

او با خود فکر میکند که اگر همراه خانواده و زیر سایه ی پدر و مادر زندگی میکرد

 باز هم ممکن بود چنین روزگاری داشته باشد؟!؟


به دعوت جبهه جهادگران مجازی به این موج پیوستم.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه ی یک مرد........

تاریخ:دوشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1389-11:14

بسم رب الشهداء والصدیقین

قسمت سوم

و اما ادامه:

مادر جونم میگفتن:" وقتی که شهید هاشم هنوز به دنیا نیومده بود،قرار بود اسمش رو بزاریم حسن.

اما یک شب خواب چند تا خانوم زیبا رو رو دیدم که بهم خبر دادند که فرزندت پسر هست

 و نام هاشم براش انتخاب شده...

به همین خاطر وقتی به دنیا اومد اسمش رو گذاشتیم هاشم...."

مادرجونم میگفتن:" وقتی شهید هاشم به دنیا اومد یک دل نگرانی خاصی داشتم.

با این که بچه سالم بود و بی نقص ولی دلم خیلی شور میزد و نگران بودم.

خدا یک پسر خوشگل و زیبا و سالم به من داده بود اما یک حسی از درون بهم میگفت

 که هاشم واسه این دنیا نیست.هاشم انتخاب شده است.

اون وقتی  به دنیا اومد برعکس همه بچه ها که لحظه تولد جیغ میزنن، فقط اشک میریخت.

و این دلنگرانی من رو بیشتر و بیشتر میکرد."



(شهید هاشم در سن چهار ماهگی)


میگفتن:" تا وقتی که بزرگ شد در طول این 19 سال اتفاقات زیادی برای شهید هاشم افتاد

 ولی هربار با عنایت خدا جون سالم به در برد.

یک سال قرار شد به همراه داییهاش بریم سفر.دوتا ماشین داشتیم و راهی سفر شدیم.

اون موقع شهید هاشم  کوچیک بود.من و شهید هاشم قرار شد که بریم تو ماشین داییش.

اما وسط راه یک دفعه هاشم گفت:"نگه دارید من میخوام پیاده شم.میخوام برم تو اون ماشین."

هرچی همه گفتن باشه هروقت رسیدیم یک جا توقف کردیم پیاده شو ، گوش نکرد

اونقدر اصرار کرد تا این که پیاده شد و رفت تو اون ماشین.

چند دقیقه بعد از پیاده شدن هاشم ما تصادف خیلی سختی کردیم.

همه راهی بیمارستان شدیم و حتی دختر دایی هاشم که چند ماه بیشتر نداشت تو این تصادف از دنیا رفت."

مادرجونم همیشه از یک خوابی تعریف میکردن .

میگفتن:" یک شب خواب دیدم دارم از یک رودخونه رد میشم و دستم یک سبد سیب هست.

داخل سبد 5 دونه سیب سرخ بود.

 وقتی از رودخونه رد میشدم یک دفعه سبد از دستم افتاد و سیب ها ریختن تو رود خونه.

3 تا از سیب هارو موفق شدم که بگیرم.

یکی دیگه اش اما وقتی گرفتم از آب نصفه بود .

و پنجمین سیب رو آب برد و نتونستم بگیرم.

وقتی از خواب بیدار شدم یک دلشوره عجیبی داشتم.مطمئن بودم که یک اتفاقی میافته.

وقتی خبر شهادت هاشم رو آوردن فهمیدم اون سیبی که نتونستم بگیرم هاشم بوده

 و اون سیب که نصفه شده پسرم حسین که الان جانبازه....."

آقاجونم میگن:" وقتی هاشم داشت اعزام میشد به جبهه کنار اتوبوس که ایستاده بودم تا حرکت کنه،

شهید یک دفعه رو به آسمون کرد و گفت:آقاجون ببینید دارن منو میبرن........

بهش گفتم:چی میگی هاشم؟؟؟

گفت:هیچی هیچی .......

مادر بزرگ شهید تعریف میکنن :"موقع خداحافظی ازش پرسیدم کی برمیگردی؟؟؟"

شهید گفت:" نگران نباشید تا 15روز دیگه برمیگردم "

و دقیقا 15 روز بعد از رفتنش پیکر پاکش به مشهد برگشت.......

(پایان این قسمت)





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه ی یک مرد........

تاریخ:شنبه چهاردهم اسفندماه سال 1389-11:26

بسم رب الشهدا و الصدیقین
و اما ادامه:

فرزندی که در سال 1346 به دنیا آمد مقدر بود با بهترین اعتقادات در خاک و خون غلط بزند.

راستی چگونه یک آدم معمولی در عرض 19 سال تبدیل به یک فرشته میشود؟

مگر میشود به 19 سال اینقدر بالا پرید؟چه ریش ها که سفید میشود و

حتی سوسوئی از سعادت را هم نمیبینند

 پس این جوان آرام و متین که  هنوز تازه محاسن اش در امده بود

چگونه توانسته بود تا این حد ارتقا یابد؟؟

شهید هاشم در زندگی خود را پایبند هیچ چیز به جز ایمانش نکرد.

دلیل و بهانه برای جا زدن وظیفه در برابر وظیفه زیاد داشت

 اما باور های عقیدتی پرهیز اخلاقی و صداقت روحی او اجازه نمیداد که خود را از میدان کنار بکشد.

شهید هاشم مذهبی بود اما از آن مذهبی هائی که در راه مذهب مایه میگذارند

 و سر میدهند و گلوله میخورند.

خصوصیات اخلاقی و معاشرتی او چنان جذبه داشت که امروز کسی را سراغ نداریم

 که از شهید هاشم دلتنگ باشد.

برای همه آشنایان نام هاشم مترادف با صمیمیت و خونسردی و اطمینان نفس بود.

استعداد شهید هاشم یک استعداد طلائی بود که وقتی با تلاش های خستگی ناپذیر

در سن او ضمیمه شد از او یک چهره کم نظیر ساخت....

او تکبر نداشت سرش را پایین میگرفت

و هرگز موفقیت ها پیشرفت ها و استعدادهایش را به رخ نمیکشید.

غم هایش را بروز نمیداد.

با بهترین معدل های درسی و بهترین اخلاق اجتماعی دوره دبیرستان را

 در رشته ریاضی دبیرستان" شهید حاج آقا مصطفی خمینی" مشهد در سال 1364 به پایان رساند

سپس تصمیم گرفت در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهد

 درهمان سال کنکور شرکت کرده و با رتبه نمونه و بسیار بالای تحصیلی (رتبه 249)

 در رشته پزشکی پذیرفته و جذب شد و تحصیل در دانشکده پزشکی مشهد را

 با آرمان هائی پاک و مقدس و بدون انگیزه های سطح پایین و مادی آغاز کرد.

(پایان قسمت دوم)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه ی یک مرد........

تاریخ:سه شنبه پنجم بهمنماه سال 1389-11:14

بسم رب الشهدا و الصدیقین

مقدمه

شهید یعنی استقامت                شهید یعنی عشق                  شهید یعنی ایثار

شهید یعنی جدا از همه تعلقات دنیوی                 شهید یعنی بهشتی

 شهید یعنی فانوسی که راه را برایت روشن تر میسازد

شهید یعنی جوان 19 ساله ای که لحظه شماری میکرد برای دیدن یار

شهید یعنی زمزمه یا حسین بر لب داشتن

شهید یعنی جان بر کف                     شهید یعنی پاسداری از حق                 شهید یعنی ارزش

 شهید یعنی عاشق امام بودن                     شهید یعنی گوش به فرمان رهبر داشتن

شهید یعنی بصیرت               یعنی دفاع از خاک و وطن             شهید یعنی شناخت راه حق از باطل

شهید یعنی مسلم بودن تسلیم شدن   
          
شهید یعنی دلت را نزد امامت بگذاری و بی دل راهی کوفه شوی

 شهید یعنی یک آسمان پاکی

و شهید یعنی ........

قسمت اول

مقدر بود کربلای هاشم ارتفاعات حاج عمران باشد

 مقدر بود خون سرخ هاشم خاک سخت کوهستان را آبیاری کند

مقدر بود هاشم  با چیزی که در رگ هایش میجوشد آرمان هایش را سرخ و تازه کند

هاشم فدایی بی ادعا و بیتوقع دانشگاه بود

هاشم برگشت و به هوس ها و تعلقاتش پشت کرد

هاشم خود را با سر بر روی قدم های انقلاب انداخت

هاشم درحوض صداقت روح خود را شستشو داد و برای خدا و به نام خدا در خون تپید.......

از کسی سخن میگنیم که اسوه ی سکوت آرامش و بی توقعی بود

از جوانی میگوییم که صدق و ورع خصیصه ذاتی او شده بود

 بچه هایی که نام خود را در لیست فدائیان نظام نوشته اند

قادر نیستند به آسایش   به آینده شخصی خود     به رفاهیات دوره ی جوانی مقید بمانند.

وقتی کسی امکانات یک زندگی بی درد سر را با لگد به گوشه ای میپراند

و در یک انتخاب معنا دار با سر به سوی خطر میرود

و در راه اعتقاداتش با آتش بازی میکند

 به راحتی میشود درباره اش چنین قضاوت کرد که:

"او اخلاص را تنگ در آغوش گرفته بود

و سپس خود را با هرچه داشته و نداشته تقدیم اسلام و حکومت انقلابی اش کرده است"........

پایان قسمت اول





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه ی یک مرد........

تاریخ:یکشنبه نوزدهم دیماه سال 1389-11:31

بسم رب الشهدا و الصدیقین

آنها که خاک را به نظر کیمیا کنند                                          آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

سلام

میخوام براتون قصه بگم

 قصه ی یک فرشته    یک فرشته زمینی     یک فرشته که برخلاف همه فرشته ها مثل ما آدم ها مختار بود

بهتره بگم آدم بود  ولی آدمی از جنس فرشته ها

میدونید آدم شدن چه قدر سخته؟؟؟

خیلی از ماها میخوایم آدم بشیم ولی نمیتونیم. توراه پر پیچ و خمش کم میاریم.

آخه آدم یعنی خلیفه الله           یعنی جانشین خدا بر روی زمین

 قهرمان قصه ی ما انسانی  بود که فهمیده بود خلیفه خدا بودن یعنی چی؟!

 فهمیده بود چرا بوجود اومده ؟!

جواب این شعر رو خوب درک کرده بود و بهش رسیده بود که:

 از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                                      به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

این قصه با همه قصه ها فرق داره

گاهی قصه ها غیر واقعی هستن و قهرمانشون هم اسطوره ای

ولی قصه ما واقعیه و قهرمانش هم یکیه از جنس منو شما

یکی که ماهم اگر تلاش کنیم و راهش روادامه بدیم مثل اون میشیم

 این قصه رو تو قسمت هایی متععد میگم

 امیدوارم که خوشتون بیاد و تا آخرش همراه ما باشید

 یادتون نره که نظراتتون در بهتر نوشته شدن این قصه خیلی موثره

 پس منتظر نظرات سازنده تون هم هستیم..

التماس دعا
 
                     شهادت نصیبتون

                                                      یاعلی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چند استخوان و یک پلاک

تاریخ:چهارشنبه پانزدهم دیماه سال 1389-17:24

خیلی شوخ‌طبع بود تا جایی كه من دیگه نمی‌تونستم فرق شوخی و جدیش را تشخیص بدم.

در حین جدیت هم قیافه ی شوخ‌طبعش را نشون می‌داد.

یادمه روز آخری كه با هم بودیم، از بیرون كه اومدم خونه،

گفتم: بابا جون این بار كه بری كی برمی‌گردی زود یا دیر

خندید و گفت: خیلی دیر نیست

گفتم: چقدر طول می‌كشه.

گفت: زیاد نیست یه نگاهی به دور و برش كرد

و دخترعموی دو سالش را كه اون شب مهمونمون بود را نشون داد

گفت: عروسی زهرا خانم برمی‌گردم

این حرف را كه زد دلم ریخت اما بازم گذاشتم سر شوخی‌هاش.

اما این بار شوخی نمی‌كردرفت و بعد از هجده سال

دقیقاً دو روز قبل عروسی دختر عمویش بود كه از معراج شهدا زنگ زدن خونمون

و گفتن كه جنازش پیدا شده

من و مادرش خوشحال بودیم

اما از یه طرف سوروسات عروسی زهرا خانم هم به راه بود

نمی‌دانستیم شادی اونها را بهم بزنیم و از طرفی اگه بی‌خبر می‌رفتیم

خان داداش ناراحت می‌شد،

مادرش گفت: بالاخره كه چی باید یه جوری خان دادش را مطلع كنیم. بعد بریم، كه ناراحت نشن.

رفتیم خونشون تا اونجا مدام ذكر می‌گفتیم و صلوات می‌فرستادیم كه ناراحت نشن.

خوشبختانه وقتی به برادرم گفتم كه علی داره میاد خوشحال شد

اما بعد كه گفتم: شهید شده و جنازش را دارن میارن زهرا خانم كه شب عروسیش با اومدن پسر

عموش یكی شده بود خیلی ناراحت شد

و گفت: چرا باید عروسی من به خاطر چهار تا استخوان و یه پلاك عقب بیفته.

زن داداشم گفت: حالا نمیشه بعد از عروسی بریم سراغ مرده‌ها.....

مادر علی كه ناراحت شده بود اما به روی خودش نمی‌آورد،

گفت: باشه ما می‌ریم معراج شهدا علی را تحویل می‌گیریم بعد میایم عروسی زهرا خانم........

شب عروسی همین كار را كردیم اما هنوز زهرا دلخور بود

و می‌گفت آخه چهار تا استخون اونم بعد از سال‌ها چه ارزشی داره

كه عروسی من باید بهم بخوره........

چهار روز بعد از عروسی یه روز ساعت پنج صبح بود داشت اذان می‌گفت

كه در خونه را زدن

با تعجب اینكه این موقع از صبح كیه در می‌زنه یا خدای ناكرده اتفاق بدی افتاده

رفتم در را باز كردم دیدم زهرا دختر برادرم با چشمای پر از اشك و گریه‌كنان پشت دره.

سلام عمو علیك السلام عموجون.

چی شده چرا گریه می‌كنی؟؟؟

عمو علی، علی.....

علی چی عمو جون؟؟؟

قبر علی كجاست؟ می‌خوای چی كار عمو؟؟؟

می‌خوام برم معذرت خواهی عمو.

چی شده بیا تو درست حرف بزن ببینم چی شده.

عمو دیشب كه خوابیده بودم چند بار از خواب پریدم

اما هر بار كه می‌خوابیدم همین خواب را می‌دیدم،

خواب می‌دیدم توی یه باتلاق خیلی بزرگ افتادم، هرچی فریاد می‌زنم هیچ كس به كمكم نمی‌یاد،

داد می‌زدم و همسرم را صدا می‌كردم

اما انگار نه انگار كه صدای من را می‌شنید،

هر چی دست و پا می‌زدم بیشتر فرو می‌رفتم.

بعد از ناامیدی از كمك دیگران، وقتی تا به گردن توی باتلاق فرو رفته بودم،

دیدم كه چهارتا استخون و یه پلاك به دادم رسیدن و منو نجات دادن.

بهشون گفتم: شما كی هستین كه من را نجات می‌دید؟؟؟

گفتن: ما همون چهارتا استخون و یك پلاكیم،

بعد بهم گفتن؛ الدنیا دار فانی...

بهشون گفتم منظورتون چیه؟

گفتن: به این دنیا دل نبند، كه فانی و از بین رفتنی.

بعدش گفتن لذت‌های دنیا فقط برای مدت كوتاهیه، بعد از دست میره.

دنبال لذت‌های بلند مدت باش.

با این حرف از خواب پریدم و تا الآن كه بیام خونه شما این حالم بود.

عمو شما فكر می‌كنید علی من را می‌بخشه؟؟؟

در حالی كه اشك‌هایش را پاك می‌كردم گفتم: آره دخترم می‌بخشه،

حالا پاشو نمازت را بخون تا شوهرت بیدار نشده با هم بریم خونتون كه الانه نگرانت می‌شه.

بعد هر دو با هم به نماز ایستادیم، و صدای الله اكبر زهرا من را به یاد صدای علی انداخت،

وقتی سلام نماز را گفتم صدای زهرا را شنیدم « السلام علیكم و رحمة الله و بركاته»

سال‌ها بود كه توی این خونه به جز من و حاج خانم كس دیگه‌ای این‌جا نماز نخونده بود.

وقتی بلند شدم رفتم كنار طاقچه تا جانمازم را روی طاقچه بذارم

عكس علی بود كه بهم لبخند می‌زد.

وقتی برگشتم و صورت زهرا را نگاه كردم

خیلی آروم بود و از اون حالت قبل از نماز هیچ خبری نبود.......


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()