تبلیغات
*پرســتـــــــو مــــهــــاجــــر* - امشب خدا، دوباره حسین آفریده است
┘◄ الــــهی هب لی کمـــــال النقــــطاع الیــــــک

امشب خدا، دوباره حسین آفریده است

تاریخ:چهارشنبه نهم فروردینماه سال 1391-10:44




آن روز ظهر همه چیز پایان یافت.

نه، آن روز همه چیز آغاز شد. کار حسین(ع) تمام شده بود و کار زینب(ع) آغاز می‏شد.

و عاشورا، نه یک آغاز بود و نه یک پایان! عاشورا «یک ادامه» بود!


یک امتداد! برشی از یک امتداد!

و زینب(ع)، ادامه‏ دهنده این امتداد بود، کار حسین(ع) پایان یافت.

و کاروان خون حسین(ع) به راه افتاد. از پیچ و خم

جاده‏ های تاریخ گذشت و هنوز هم همچنان پیش می‏رود.

کاروان سالار این کاروان، نه یک زن، و نه یک شخص، که یک مفهوم بود!

یک مفهوم مجرد، کاروان را به پیش می‏راند!

و زینب(ع) آن مفهوم بود!


و زینب(ع) را از همان کودکی آن چنان بزرگ کرده بودند

که ظرفیت چنین حماسه‏ ای را داشته باشد.

و چشم هایش را آن چنان گشوده بودند که تاب دیدن آفتاب ظهر عاشورا را داشته باشد.

و زبانش را آن چنان تیز کرده بودند که بر جگر

خصم، زخم زبان بزند!

و اینک زینب(ع) را به یاد بیاور، در شام غریبان!

و زینبیان را، این غریبان آشنا را در میان آشنایان غریب!

و زینب(ع) را که وقتی خورشید بر آسمان بود، همه چیز بود:

خواهر، مادر... و همه چیز داشت: برادر، پسر، تکیه‏ گاه ...

اما شب چه بود؟

فقط تنها بود! و هیچ نداشت، هیچ، حتی تشنگی! هیچ، حتی اشک!

تنها یک چیز داشت، عشق!

و این تنها دارایی و یارایی زینب بود!

به راستی که آزمایش خدا چه توانفرساست! مرگ، تنها یک لحظه است،

اما اینکه کسی، آن هم زنی، هفتاد بار بمیرد،

و به جای هفتاد نفر زخم تیر و نیزه بچشد و باز زنده باشد، شگفت است!

اینک زینب(ع) باید همه چیز باشد. کودکان را مادر باشد. و پدر باشد، و تازیانه‏ ها را سپر باشد.

اما کسی که بتواند مرگ یک محمد(ص) را تاب بیاورد.

و مرگ یک مادر، آن هم یک فاطمه(ع) را ببیند و نمیرد.

و شکاف پیشانی یک علی(ع) را ببیند و نشکند و پس از آن باز زنده باشد،

عجیب نیست اگر بتواند، و عجیب است اگر نتواند

آخرین یادگار عزیزانش را تاب وداع داشته باشد.

که او دختر فاطمه(ع) است و همین بس که بتواند!

و او دختر علی(ع) است و همین بس که بتواند!

و او خواهر حسین(ع) است و همین بس که بتواند!

و او خود، زینب(ع) است و همین بس که بتواند!

و اینک زینب(ع) یک دریا آرامش است که هزاران طوفان را در دل نهفته دارد.

و تنها وصیت برادر را در خاطر دارد که:

«صبر کن بر بلا و لب به شکایت مگشا، که از منزلت شما خواهد کاست،

به خدا، که خدا با شماست!»

آن شب، زینب(ع) با کودکان و زنان در میان قطعات پراکنده می‏گشتند؛

آن طرف دست پسری، این طرف بازوی شوهری،

پای برادری، بدن بی‏سری!

و اینها همه پیامبر می‏خواست، آن همه خون اگر در همان جا می‏خفت، ما چه می‏کردیم؟

و به راستی که زینب(ع) پیامبری امین‏بود!

و من، اینها، همه را گفتم، اما هنوز در شگفتم که عاشورا چه بود؟

و چگونه بود؟ و زینب(ع) که بود؟ و حسین(ع) که؟

و نمی‏دانم که آن روز و آن شب چگونه در تقویم تاریخ می‏گنجد؟

کدامین خاک، یارای در بر گرفتن تن حسین(ع) را دارد؟

که خاک هم تا سه شبانه‏ روز، از پذیرفتن او عاجز بود!

و کدامین آب، آیا شایستگی شستن تن او را دارد؟ آنکه آب از وضوی دست او تطهیر می‏شود!

و کدامین شمشیر، گردن او را ـ آن آبشار بشارت را ـ توان بریدن داشت؟

و دریای سینه او را کدام شمشیر شکافت؟

خدایا چگونه شمشیر، دریا را می‏شکافد!

و قلب او را ـ آن قرآن متلاطم را ـ کدامین نیزه بر سر کرد؟ بی‏ شک همان نیزه

که قرآن را!

و سر او را ـ آن دریای پرشور عشق را ـ چگونه بر نیزه کردند؟

خدایا مگر می‏شود دریایی را بر نیزه‏ ای نشاند؟

و چگونه آن شانه را که انبان‏ کشِ نیمه‏ شب نان یتیمان بود، از تن او جدا کردند؟

و چگونه آن لبها را که بوسه‏ گاه پیامبر بود، آزردند؟

و چگونه «پاکی» را به خون آلودند؟ و «معصومیت» را گلو دریدند؟

و بر آن سینه‏ ها که در آنها به جز عشق نبود، کدامین سم ستوری آیا توان کوبیدن داشت؟

و شانه‏ های کدام زن است که توان این همه بار دارد؟

و کدام کوه است که تکیه‏ گاهش را از او بگیرند و او همچنان استوار بماند؟

و کدام ماه است که خورشیدش را بکشند و او همچنان بتابد و محاق را بشکافد؟

و کدام آسمان است که هفتاد ستاره‏ اش را فروکشند و او همچنان بر طاق بماند؟

و کدام زن است که پاره دلش را گلو بدرند و او همچنان با هزار دل، عاشق باشد؟

زینب(ع)! و تنها زینب(ع)!

زینب(ع) تنها! و زینبیان تنها!



استادِ زنده یاد، قیصر امین پور 





نوع مطلب : مذهبی 
دنبالک ها: ملت ابراهیم 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
پنجشنبه بیست و چهارم فروردینماه سال 1396 00:06
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I've
truly enjoyed browsing your blog posts. In any case I'll be subscribing to your
rss feed and I hope you write again soon!
دل خون
چهارشنبه نهم فروردینماه سال 1391 13:01
عشق اگر عشق است سرگردان راه زینب است

ناز و مهر مهرورزان از نگاه زینب است

زن نگو مردان عالم مانده در مردانگیش

تابش خورشید غیرت از پگاه زینب است

یک زن و این قدر قدر و منزلت نزد خدا

برترین سوگند مهدی هم به جاه زینب است ...

مرصاد
چهارشنبه نهم فروردینماه سال 1391 12:27
عقیله بنی هاشم . . .
تبریک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر